{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

A KISS MADE OF BLOOD

PART:13
°°°°°°°°°°°
«خیانت»
سونگ‌هو دستش را بلند کرد. یکی از مردهای پشت اتاق یک پوشه روی میز گذاشت. پدرش پوشه را باز کرد و فقط انگشتش را روی آن گذاشت. «از امشب، تو از تمام عملیات‌های خانواده کنار گذاشته می‌شی.»

اتاق برای لحظه‌ای از حرکت ایستاد. «چی؟»

هیون تکان خورد. «عمو...»

سونگ‌هو بدون نگاه کردن به او با صدای محکم و بلندی گفت: «ساکت.»

میکا جلوتر رفت. درد پهلویش تیر کشید اما اهمیتی نداد. «من دیشب هدف حمله بودم. و جواب تو اینه که منو کنار بذاری؟»

پدرش نگاهش را بالا آورد. «جواب من اینه که دختر خانواده لی که یک شب رو زیر سقف جئون جونگکوک گذرونده، دیگه تا وقتی ثابت نکنه آلوده نشده، به هیچ پرونده‌ای نزدیک نمی‌شه.»

کلمه مثل سیلی خورد توی صورت میکا. نه زخمی. نه قربانی. آلوده. «مراقب کلماتت باش.»

سکوتی سنگین اتاق را پر کرد. چند نفر نگاهشان را پایین انداختند. هیچ‌کس با لی سونگ‌هو این‌طور حرف نمی‌زد. پدر میکا آهسته از جا بلند شد. «چی گفتی؟»

میکا عقب نرفت. و برای اولین بار، فهمید چرا باید از جونگکوک هم بترسد. بلکه چون انگار با چند جمله، چیزی را درونش بیدار کرده بود که سال‌ها زیر فرمان پدرش دفن شده بود. پدرش یک قدم از پشت میز بیرون آمد. «به نظر می‌رسه جئون جونگکوک فقط به بدنت دست نزده به ذهنت هم رسیده...همین باعث می‌شه خطرناک باشی.»

میکا با صدایی آرام‌تر، اما محکم‌تر گفت: «من خطرناک نبودم وقتی برات معامله می‌بستم؟ وقتی آدم‌هات رو از تله بیرون می‌کشیدم؟ وقتی به جای پسرهایی که بزرگ کردی، من جلوی گلوله وایمیستادم؟»

چشم‌های پدرش سرد ماند. «تو مفید بودی.»

این یکی از همه بدتر بود. میکا خندید. یک خنده‌ی کوتاه، سونگ‌هو گفت: «و حالا ممکنه تبدیل شده باشی به نقطه‌ضعف.»

میکا جواب داد: «یا شاید فقط دیگه مهره‌ی خوبی نیستم، چون دارم سؤال می‌پرسم.»

پدرش ایستاد. صورتش بی‌حرکت بود، اما چشم‌هایش… چشم‌هایش تاریک‌تر شدند. «من تو رو ساختم، میکا.»

او آرام گفت: «نه. تو منو تربیت کردی که زنده بمونم.»

سونگ‌هو نزدیک شد و دستش را بالا آورد. برای گرفتن چانه‌اش. همان حرکت قدیمی. همان کنترل سرد پدرانه که میکا را مجبور می‌کرد نگاهش کند. اما قبل از اینکه انگشت‌هایش به صورت میکا برسد میکا عقب کشید. پدرش دستش در هوا ماند. خیلی آرام گفت: «پس شایعه‌ها درستن از امروز، حق نداری تنها از عمارت خارج بشی.»

میکا لبخند زد. «تو فکر می‌کنی با قفل کردن درها می‌تونی جلوی چیزی رو بگیری که شروع شده؟»

چشم‌های پدرش باریک شد. «مراقب باش، میکا.»

میکا جلوتر رفت. «نه. تو مراقب باش اگه خائن داخل خانواده‌ست، من پیداش می‌کنم. چه اجازه بدی چه ندی.»

پدرش سرد پرسید: «و اگه ردش به جئون‌ها رسید؟»

میکا مکث کرد. آهسته گفت: «اون‌وقت خودم تصمیم می‌گیرم باهاش چی‌کار کنم.»

سونگ‌هو این‌بار فریاد زد. «همه. بیرون.»

مردها یکی‌یکی خارج شدند. هیون ماند. پدرش به او نگاه کرد. «تو هم.»

هیون مردد بود. میکا گفت: «برو.»

اتاق فقط ماند برای پدر و دختر. پدرش آرام گفت: «می‌بینی؟ این همون چیزیه که ازش می‌ترسم جئون جونگکوک فقط می‌خواد مالک چیزی بشه که به لی‌ها تعلق داره.»

میکا به آرامی سر بلند کرد. چشم‌هایش دیگر مثل قبل نبود. «من به هیچ‌کس تعلق ندارم.»

سونگ‌هو گفت: «پس ثابت کن.»

میکا نفس کشید. «چطور؟»

پدرش مکث کرد. بعد جمله‌ای گفت که هوا را برید: «امشب، جلوی همه، رابطه‌ت با جئون جونگکوک رو انکار می‌کنی...نه با کلمه. با عمل.»

میکا آرام پرسید: «چه عملی؟»

پدرش به برگه های روی میز نگاه کرد.
بعد به او. «باید بهش خیانت کنی.»
دیدگاه ها (۸)

A KISS MADE OF BLOOD

A KISS MADE OF BLOOD

A KISS MADE OF BLOOD

A KISS MADE OF BLOOD

PART:5°°°°°°°°°°«دیدار اول»درِ آسانسور با صدایی کوتاه باز شد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط